جایی در مرکز شهر، خانهای بود که همیشه با شوق به سوی آن رفتم و با جا گذاشتن قلبم از آن خارج شدم. خانهای که پنجرههایش به سمت طلوع آفتاب بود و صبحها صورت دختری را روشن میکرد. این خانه با گلهای سبز خانه آرزوهای من است. خانهای که در آن عاشق شدم. عاشق زیباترین دختر جهان با چشمهایی درشت و موهایی سیاه که مرا دوست نداشت.
« قبل از هر چیز، عشق تجربهای است مشترک میان دو نفر؛ اما این موضوع به این معنا نیست که هر دو طرف تجربهای مشابه را از سر میگذرانند. یکی عاشق است و دیگری معشوق، اما از دو دیار متفاوت. عاشق در دل، عشقش را چیزی یگانه میبیند؛ کمکم با تنهایی تازه و غریبی آشنا میشود و این آگاهی عذابش میدهد. پس در مواجهه با این عشق تنها یک کار از دستش ساخته است؛ این که عشقش را هرقدر که میتواند در دل خودش نگه دارد. باید برای خودش جهانی درونی بسازد، سراپا تازه؛ جهانی پرشور و شگرف که در درونش کامل میشود. »
تأملی دمدستی بر رفتنهایم...
ما را در سایت تأملی دمدستی بر رفتنهایم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 16:50