فریبِ طلبِ خوشبختی

خرید بک لینک

پس از سالها، آنسوی منظره، به رودخانهای میرسی کنار کرتهای سرسبزِ مخملگون، زیر تابش بیامان آفتاب.
نظاره میکنی؛ دو قطعه سنگی که با فاصلهای اندک از هم قرار دارند. صدایی به تو میگوید که نرو. صبر کن آب و خاک و سنگریزهها شکاف را پر کنند. پل نزن، حرکت نکن، گام بر ندار. بایست. صبر کن. به انتظار بنشین.
«گر صبر دل از تو هست و گر نیست/ هم صبر که چاره دگر نیست»
روزگار تو را نصیحت میکند، نهیب میزند که بترس، بیگدار به آب نزن.
«از بیرون به درون آ. از منظر به نظاره، به ناظر.»
ندایی تو را مانع میشود از رها کردن پاها در آب خنک رودخانه. ندای روزگار، صدای زمانه؛
«ای خواجه به کوی دلستانان/ زنهار مرو که ره به در نیست»
زمانه تو را زنهار میدهد، نهیب میزند. نهیب رها کردن زندگی برای تصاحب آیندهی فردا. برای فروختن نقد به نسیه. برای کسب خوشبختی در آینده. فریبِ طلبِ خوشبختی.

تأملی دم‌دستی بر رفتن‌هایم...

ما را در سایت تأملی دم‌دستی بر رفتن‌هایم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی