صدای قطار

خرید بک لینک

جرأت کردم و کتاب قصهای که با هم میخواندیم را از قفسه کتابخانه بیرون کشیدم، بلیت رنگپریده قطار به تاریخ روزی که آمده بودی، و یک بلیت سینما مانده از روزی که یک «غریبه» از تو خواسته بود به تماشای آن فیلم بنشینی.
اولین بار که پای پردهی سینما دستانم را در دست نگرفتی. اضطراب آن دقیقهها پل زد به قلبم و در گوشم پیچید صدای قطاری که فردای آن غروب، «تو» را از شهر بیرون برد.

تأملی دم‌دستی بر رفتن‌هایم...

ما را در سایت تأملی دم‌دستی بر رفتن‌هایم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی