به یاد بیاور روزهایی که دنیا هنوز برایت تازه بود و چیزهایی برای کشف شدن داشت. روزها سادهتر به شب میرسید و خیلی راحت در دامن شب میخوابیدی. غروب یک روز پاییزی هم گوشهایت از
شرم گرم و سرخ میشد، و کلمات گم میشدند. فقط داغی رگی را احساس میکردی که از سینهات میآمد تا پشت گوشت. قلبت درون سینه تند و محکم میتپید و انگار تکان میخورد و خودش را به درون گلویت میرساند. روزی، آخر پاییز دیگری هم رسید که همه چیز بوی کهنگی میداد. کلمههای زیادی در دهان داشتی، اما حوصله یاری نمیکرد و زبانت بی
شرم و گستاخ شده بود. از هیچ چیز
شرمگین نبودی جز چاقی شکم. بر سرش فریاد میکشیدی که من بهار و تابستان را از پشت پنجره تماشا کردم. همه چیز عوض شده بود. خانه سرد بود، سکوت میشنیدی، و تاریکی شب میدیدی، و سقوط. رویاهایت را تکهتکه لابهلای کابوسهای شبانه میدیدی، و بعد زمستانی که به بهار نرسید. تأملی دمدستی بر رفتنهایم...
ما را در سایت تأملی دمدستی بر رفتنهایم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 15:31