ای کاش شاعر بودم، تا میسرودم بر
ای تو، بر
ای کوچهه
ای شهر، بر
ای شبنمهای بامدادی، برای قدمهایی که در کنار من بودی، برای همهی خستگان شهر، برای همهی قطارهای رفته از ایستگاه، برای تمامی شادیهای از یاد رفتهات، و آنگونه مینوشتم که «بیایم»؛
پر کشان به آن لحظهات
که نوری میدرخشید
درون چشمان شرقیات
و من از ظلمات
مینگریستم و میشنیدم
که چگونه لباس سفیدت
در نور نغمه سر میداد
و این
خوشبختی خواهد بود.
حالا، اینجا، افکارم دچار مکر و افسون شدهاند،
و دستهایم به جهل و جنون راه یافتهاند.
و تو هستی، وقتی که رفتهای...
و من گریه سر میدهم که:
«قلب من نبود هرگز، آنگونه گرم و سرخ»
تأملی دمدستی بر رفتنهایم...
ما را در سایت تأملی دمدستی بر رفتنهایم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 15:31