یک نیمروز بهاری

خرید بک لینک

اما غروب یک روز پاییزی بود که زوال دلیریمان را دریافتم. در تبعید، در حصر دلتنگی، روزهای بیحادثهام میپوسیدند، محروم از رخداد و نگاهت. محروم از اشکها، از زندگانی، از تپش.
تا آنکه از راه رسید یک نیمروز بهاری، خیالی گریزنده، مثل چکیدهای از زیبایی ناب. از پرسههایم در کتابهای خیابان انقلاب، تا افسون سرشاخههای درختان خیابان قدس. افسوس که هیچگاه زمان در بولوار کشاورز متوقف نماند. هر آنچه گفتم و نوشتم نخواندی و نخواندند. مردی را تصور کن که هیچکس او را نمیشناسد. و فصلی از کتاب روزهای زندگی من که در جستوجوی زمان از دست رفته به تباهی گذشت.

تأملی دم‌دستی بر رفتن‌هایم...

ما را در سایت تأملی دم‌دستی بر رفتن‌هایم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی